........
برای باور قصه،باید داستانو خوند تا تش
باید فهمید موضوع رو،باید پاش وا موند تا تش
ولی داستان غصه هام،تو مایه های اغراقه
سیاهو بی امید،شومو،سیاهتر از...کلاغه
........
نتونستم به پای غصه ام باشم،که تاریک و در به در بود
جلوی خورشید سرخوشی هام،مثله ابر سیاه چند روز سپر بود
.......
مگه غصه واسم نفس میذاره؟
میذاره هم نفس باشم به ابرا؟
میذاره مثله ایام قدیمی
با ذهنم بکشم آبی رو دریا....؟
........
منی که با غصه خو نگرفتم....چرا الان یه ماهه با غصه هم نفسم؟
فکر کردم دنیا رو از دست دادم مگه؟فکر کردم الان دیگه خیلی بی کسم؟
از همه ی دوستان بابت پستای قبلیم معذرت میخوام....
به من اصلا غصه نیومده!
همه چیو فراموش کردم...
مرسی مرسی مرسی از دلداری های آشکارو پنهان و از یکی از نفس های زندگیم مهدیس عزیزم که
همیشه آتیش وجودش غصه رو میسوزونه!و از شخصی به نام دخمل عمو(عطی)که همیشه مثله خواهر پیشم هست و از همه ی اونایی که با نظرای پنهونیشون هوامو داشتن!
بزن دست قشنگه رو!
یه ضرب المثله قدیمی چینی میگه غصه ها به درک و جهنم!
برچسب:
نویسنده: ahmadreza norozi